دلتنگی خوشة انگور سیاه است لگدکوبش کن لگدکوبش کن بگذار ساعتی سربسته بماند مستت می‌کند اندوه.

آخی تو چقد حس داری به زندگی ! چه عشقی میکنی با این چیزا دختر!

 

 

کلافه ام از این همه ... شرهایی که می نویسم.کلافه ام ازاینکه به خاطره های لعنتیم بچسبم . خسته ام از گریه های بی دلیل.... می خوام طعم ارامشو باز هم احساس کنم....انگار که یادم رفته....طعم ش چطور بود؟!

سالهاس از روزهای شادی هام میگذره....زندگیم بی هیچ دلیلی هست....پوچ م پوچ.

مرگ می خوام

پ.ن:ارامشمو می خوام.

+ date دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱time ۱:٠٤ ‎ق.ظ writer یــ ــــهدا comment

همیشه آرزوی یه خودنویس داشتم....

البته هیچوقتم طرز استفاده کردنشو بلند نبودم.حتی توی دست گرفتنشم برام لذت بخش بود....

بعد همیشه می رفتم یواشکی ازجیب روی سینه بابا قاپش میزدمو ورش میداشتم... اما همینکه می کشیدمش روی کاغذ.... کلی جوهر پس می داد و من از ترس همونطور یواشکی که ورش داشته بودم می بردمش میذاشتم سرجاش....

سالها دلم میخواست اما برام یه ارزوی کوچیک دست نیافتنی شده بود. هم دلم میخواستش... هم اینکه ترس بلد نبودن نوشتن باهاش همراهم بود.

تا اینکه یه روز بابا عصبانی پرتش کرده بود....کلی جوهر پس داده بود و جیب پیرهنشو جوهری کرده بود.اون قد ذوق کرده بودم.... ساعتها دستم گرفته بودمشو حتی بوسیده بودمش... بعدشم رفته بود توی گنچینه م.... شده بود یکی از ارزشمند ترین چیزهایی که داشتم...

چند وقت پیش که آبجی مخه اومدو کل اسبابشو برده بود خونشون...تو خرت و پرتاش یه ست خودکار و خودنویس بود که یه کوچولو از استفاده نکردن زنگ زده بود....

معلوم بود دانشگاه تهرانم واسه نخبه هاش اونقد ارزش قائل نیست که جنس خوب بده دستشون .... ناراحت پرتشون کرده بود... انداخته بودش تو اشغالا که یواشکی برش داشته بودم ... گذاشته بودم تو وسایلم تا یه روزی یاد بگیرم استفاده کردنشو...

حالا امروز دارم عقده دل باز می کنم...از صبح خودمو سرگرممش کردم...کلی دستام جوهری شده و بوی جوهر منو برده به سالهای بچگی... سالهای شیطنت های کودکانه..

چقد لذت بخشه نوشتن با خودنویس....انگار که رو ابرا راه میری... گاهی وقتا که با خودکار می نوشتم،بس که فشار می اوردم به خودکار انگشتام درد می گرفت... حالا خودنویسمو تو دستم گرفتمو لیز می خورم رو صفحه های سفید....

چقدر لذت بخشه سرسری بازی کلمات روی کاغذ.

 

 

" خودنویسم "

 

پ.ن: انقد ذوق دارم که دلم میخواد زودتر اتفاقی چیزی بیوفته من خودنویسمو از کیفم در بیارمو بخوام ازش استفاده کنم...

پ.ن2: کسی امضا نمی خواد ایا؟

پ.ن3: خودنویس نقره ای یه خودنویس باباس.گنجینه من.

+ date یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱time ۳:۱٧ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

 

من زنم!

بی هیچ آلایشی!

حتی بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم ، که به دوش بکشم بار تورا که مردی!

وبه رویت نیاورم که از تو قویترم،

آری من زنم،

او خواست که من زن باشم،

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد،

عشق خواهم ورزید ،

به مردانگی ات خواهم بالید،

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد، پشتیبانت خواهم بود ،

وتو....

مرد بمان!

این راز راکه من مردترم به هیچ کس نخواهم گفت.

 

 

 

پ.ن: روز زن بر همه ی زنان مبارک.

+ date شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱time ٤:۱٥ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ date پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱time ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ date سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱time ۱:۱٠ ‎ق.ظ writer یــ ــــهدا comment

 

دارم نزدیک می شم به اون روز.حالم خوب نیست.تنها چیزی که این روزا باهاش زمانو می کشم   این  هست....

 

 

 

به تو می اندیشم

همه می پرسند:

        «چیست درزمزمه مبهم آب؟

        «چیست درهمهمه دلکش برگ؟

        «چیست دربازی آن ابرسپید،

          روی این آبی آرام بلند،

          که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

         «چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

         «چیست درکوشش بی حاصل موج؟

         «چیست درخنده جام؟

           که توچندین ساعت

          مات ومبهوت به آن می نگری؟»

          نه به ابر،

          نه به آب،

          نه به برگ،

          نه به این آبی آرام بلند،

          نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

          نه به این خلوت خاموش کبوترها؛

          من به این جمله نمی اندیشم!

          من مناجات درختان راهنگام سحر،

          رقص عطرگل یخ رابا باد،

          نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،

          صحبت چلچله ها رابا صبح،

          نبض پاینده هستی را،درگندم زار،

          گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،

          همه را می شنوم، می بینم!

          من به این جمله نمی اندیشم!

          به تومی اندیشم!

          ای سراپا همه خوبی،

          تک وتنها به تو می اندیشم!

          همه وقت،

          همه جا،

          من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!

          توبدان این را

          تنها توبدان

          توبیا،

      توبمان با من تنها تو بمان.

      جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!

     من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!

     اینک این من که به پای تودرافتادم باز.

     ریسمانی کن ازآن موی دراز،

     توبگیر!

     توببند!

     توبخواه!

     پاسخ چلچله ها را تو بگو.

     قصه ابرهوا را توبخوان!

     تو بمان با من، تنها تو بمان!

     دردل ساغرهستی تو بجوش!

     من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،

      آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

(فروغ فرخزاد ممکنه از فریدون مشیری باشهنیشخند)

 

+ date دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱time ۳:۱۱ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

مشاهده یادداشت خصوصی

+ date جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱time ٦:٥٩ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

درو که باز کرده بودم مهمونها برن دخترک منو دیده بود....وایساده بود تا مهمونامون برن و بیاد جلو تا احوالپرسی کنه....دوست دوران کودکی...ما سالها باهم دوست بودیم...نه دوست نمیشه گفت .ماهم کلاسی بودیم...از اول ابتدایی تا سوم دبیرستان ، تمام 12 سال دوره تحصیلمو باهم توی یه کلاس گذروندیم... اما هیچوقت اونقد باهم صمیمی نبودیم... بعد از یه دوره ای شاید جزو معدود کسایی بود که حتی فراموش شده بود...

مثلا هیچ خاطره ای از اول ابتدایی باهاش ندارم... توی خاطراتم حتی محو هم نیست... دیشب اما دیده بود که تنهام بعد سالها اومده بود نقششو شاید پررنگ کنه توی زندگیم... تصوراتم ازش توی سوم دبیرستان گیر کرده بود... نمیتونستم جلو تر بیام... بعد دخترک عجیب حراف بود... توی اتاق  که اومده بود با دیدن کتابخونه م ذوق زده شده بودو از پای کتابخونه بلند نمی شد... موقع رفتن چند تا کتابم قرض گرفته بود...

دخترک از گذشته اومده بود... با خودش خاطراتو اورده بود... مجبورم کرده بود البوم های کودکی رو دوباره باز کنم... خاطرات گرد و خاک گرفته رو با بوی نایی که ازشون بلند میشد ورق زده بود...

گاهی تو صحبتها می شدم نقطه.حرفی برای گفتن با این موجود که انگار برام از فضا، از زمان اومده بود نداشتم... چی شده بود که انقد دور بودم.... انقد دور می دیدمش...

ساعتها حرف زده بودوبعد با صدای گوشیش بلند شده بودو هول هولکی رفته بود....

منو غرق در خاطرها گذاشته بودو رفته بود....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برگه های البوم کودکی مو با همون برچسب های چسبیده به البوم ورق زده بودم... با عکس های اردو رفته بودم شیطان کوه...رفته بودم ماسوله...رفته بودم انزلی و لاهیجان....

توی خاطره ها گم شده بودم...

نسیم دریا می خورد به صورتم....

دستای کوچیکم یخزده و دردناک روبه روم بود....

اشکی نبود....اهی نبود....

شادی های کودکانه بود...

کم کم که به نوجونی رسیده بودم اشک بود و اه....بعد هم تنهایی در عین بودن در شلوغی...

خاطره های نوجونی... خاطره های بلوغ... دفتر های خاطره...خاطرات سانسور شده و فقط نوشتن روزمرگی ها...ترس از برملا شدن درونیات... اشکهای پنهانی و سرخوردگی...

بعد هم عاشقی...

ترس...

دلهره...

وپس زدگی.

 

+ date پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱time ٩:٤۸ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

یعنی...!

 

حالا

همین که

عکست را هم

از

من

    دریغ

           می کنی

یعنی :

....

هنوز هم

....

....

....

دوستم داری !

                      !!

                           !!!

                                  .

                                       ..

                                              ...

 

 

پ.ن: نمیخوام انقد به س/ک/س فک کنم:(

پ.ن2:اهنگ از بلاگ زندگینامه من هست. مرسی واسه اهنگ

+ date چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱time ٤:۱٥ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment

 

اینم پشت صحنه.D:

 

هوالمحبوب

من نیز مانند هر انسان دیگر فساد پذیرم

واغواشونده...

وهر محبتی و هر نوازشی و هر بزرگداشتی

مرا از آنچه هستم جدا می کند

و آنچه را نیستم به من القا.

                                       "نادر ابراهیمی"

           یهدا   1391.2.12

 

 

 

پ.ن: نمیدونم چرا تار میشد.نتونستم با کیفت بهتر بذارم.هرچند با کیفیتم بود فرق نمیکرد.

+ date سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱time ٤:۱٤ ‎ب.ظ writer یــ ــــهدا comment



m0zhgan musiC

تو زن خلق شدی...نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...برای خلق بوسه ای از جنس ارامش... تو زن نشدی که همخواب ادمهای بیخواب شوی...زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی... تو زن نشدی که در تنهایی ات حسرت اغووش عاشقانه را داشته باشی... زن شدی...تا اغوشی در تنهایی عشقت باشي

بازنده منم که در را باز می گذارم شاید که بازگردی دزد هم که بیاید .. چیز مهمی برای بردن نمی یابد مهم من بودم که تو بردی...!

سرمشق : تنهایی خوب است "تن" اش خوب است یا "ها" ی جمع اش که تناقض دارد؟!!!!

خنگ

دیگََـــَر هـَــواى بــرگـردانتـــ را نــَـدارم هـَــرجـا کِـه دلتـــ مى خـــواهــد بُـــرو فـقــط آرزو مـى کــُنــم وَقتــى دُوبــاره هـَواى ِ مـن بــهـ ســـَرت زد آنقــَدر آسمـان ِ دلتـــ بگــیرد کــِه .... !...بــا هـِـزار شبــ گــِـریـه آرام نگـــیرى وَ اَمـا مــَن !!!بــَرکــِه نـمى گـــَردم هــــ ـــــــیچ عَطـــر ِ تنـَــــم را هــَـم از کـوچــــه هـای پشـــت سرم جمـــع می کنــم کـهـ لـَــم ندهـــی روی مبــــل های "راحتــــی" با خــاطــــِـــره هایـم قَـــدم بـــزنی!!!

مردی که با خانمی مثل شاهزاده ها رفتار می کند، به این معناست که در دامان یک ملکه پرورش یافته است ..... و مردی که به زنی بی حرمتی و بی احترامی می کند یقیناً با تحقیر و عقده بزرگ شده است...!